رستم در دوزخ
قسمت اول
نوشته:الهام قدوسی دهنوی

خورشید بی رمق تر از همیشه از دل کوه برمیخواست و میرفت تا ارام ارام بر پهنه اسمان خود نمائی کند
رستم سوار بر خش در حالی که تیر وکمانش را بر پشت داشت سوار بر رخش شد و همراه با همراه همیشگی خود زواره و شغاد برادر ناتنی اش به سمت شکارگاهی که شاه کابل برای او در نظر گرفته بود به راه افتادند رستم به خیال خود و سرمست از اینکه بدون خونریزی توانسته بود حق برادرش شغاد را از کابلیان بگیرد به سمت شکارگاه به راه افتاد ند
شغاد موذیانه گه گداری زیر چشمی به برادر پیل تن خود که داشت به سوی مرگ کشیده میشد نگاه میکرد و در دل زیرکی خود را میستود که چگونه توانسته بود با نیرنگ و خدعه پهلوانی را که یک لشکر یارای مبارزه با اورا نداشتند را این چنین به سمت قتله گاه خود بکشاند
ولی زواره برعکس احساس بدی داشت و دلش شور میزد چندین بار هم این دل شوره را به رستم گوشزد کرد ولی رستم با همان خنده همیشگی خود میگفت دلت شور نزند مگر ندیدی شاه کابل با دیدن ما ترس بر جانش مستولی شد و پابرهنه بر پایمان افتاد و از ما طلب بخشش کرد . غم به دلت راه مده میرویم شکاری میکنیم و کبابی میخوریم و شب هنگام افتاب غروب نکرده به سمت نیمروز حرکت خواهیم کرد . ولی انگار دل زواره ارام و قرار نداشت و از نگاههای موذیانه شغاد کنیز زاده لرزه بر اندامش می افتاد ولی به خوبی میدانست که نمیتواند رستم را از رفتن باز دارد چهار چشمی مراقب اطراف بود تا مبادا در راه دشمنان جائی کمین کرده باشند وانها را غافلگیر کنند
به شکارگاه رسیدند شکارگاه بسیار زیبا و مصفائی بود ود رتملک شاه کابل قرار داشت .
شغاد در جلو میرفت و رستم و زواره در پشت او خرامان خرامان میرفتند تا به چشمه ای رسیدند
ان سوتر در کنار نهر ابی که از چشمه روان بود چند اهو زیبا مشغول خوردن اب بودند رستم از دیدن اهوها به وجد امد و رخش را هی کرد تا بتواند انها را شکار کند ولی رخش ار رفتن سرباز زد انگار بوی خاک تازه مشامش را پرکرده بود و احساس خطر تمام وجودش را پر کرده بود . رستم چندین بار رخش را هی کرد ولی اسب با تمام وجود از رفتن سرباز زد .
رستم خشمناک شد برای اولین بار انچنان محکم بر پهلوی رخش زد که رخش شیهه بلندی کشید ولی همین که یورتمه ای برداشت همراه سوارش به درون چاهی که پر از نیزه و شمشیر بود فرود امد
یکی از نیزه هادر پهلو رخش فرو رفت و رخش شیه ای الوده به ناله از روی درد کشید قطره اشکی ازچشمانش سرازیر شد و دل رستم را که خود به شدت زخمی شده بود انچنان به درد اورد که او حتی در هنگاه کشته شدن سهراب چنین درد عمیقی را در دل احساس نکرده بود . تمام نیرویش رادر دستانش جمع کرد و با تمام نیروئی که در ان لحظه از یک بشر بعید به نظر میرسید از چاه خودش را بالا کشید
شغاد موذیانه لب چاه ایستاده بود زواره ناباورانه به رستم که دار ان لحظه به نره شیر زخمی شبیه بود نگاه میکرد با دیدن رستم اه از نهادش برخواست و متوجه شد که کار رستم تمام شده است و ایستادن در انجا بیفایده است با چشمانی پر از اشک و دلی پر از خون اسبش را هی کرد و به سرعت از انجا دور شد باید به نیمروز باز میگشت باید همه را خبر میکرد وبه کین خواهی رستم سپاهی به سمت کابل می فرستاد.
فریاد کشید و خطاب به رستم گفت برادر جان مطمئن باش نیمروزیان کین ترا از این کابلیان خواهند گرفت . لبخند تلخی بر لبان رستم نقش بست وبرای اخرین بار زواره را که به سرعت می تاخت با نگاهش بدرقه کرد.

انسانهای کوچک ارزو میکنند و انسانهای بزرگ عمل! بیادتان مى آورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمى، محبت اوست پس؛ محبت کنید چه به دوست، چه به دشمن! که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست.