X
تبلیغات
داستان های علمی تخیلی
داستان های علمی تخیلی



رستم در دوزخ

رستم در دورخ

قسمت اول
 نوشته:الهام قدوسی دهنوی


خورشید بی رمق تر از همیشه از دل کوه برمیخواست و میرفت تا ارام ارام بر پهنه اسمان  خود نمائی کند    

 

رستم سوار بر خش در حالی که تیر وکمانش را بر پشت داشت سوار بر رخش شد و همراه  با همراه همیشگی خود زواره و شغاد برادر ناتنی اش به سمت شکارگاهی که شاه کابل برای او در نظر گرفته بود به راه افتادند رستم به خیال خود و سرمست از اینکه بدون خونریزی توانسته بود حق برادرش شغاد را از کابلیان بگیرد به سمت شکارگاه به راه افتاد ند

شغاد موذیانه گه گداری زیر چشمی به برادر پیل تن خود که داشت به سوی مرگ کشیده میشد نگاه میکرد و در دل زیرکی خود را میستود که چگونه توانسته بود با نیرنگ و خدعه پهلوانی را که یک لشکر یارای مبارزه با اورا نداشتند را این چنین به سمت قتله گاه خود بکشاند

ولی زواره برعکس احساس بدی داشت و دلش شور میزد چندین بار هم این دل شوره را به رستم گوشزد کرد ولی رستم با همان خنده همیشگی خود میگفت دلت شور نزند مگر ندیدی شاه کابل با دیدن ما ترس بر جانش مستولی شد و پابرهنه بر پایمان افتاد و از ما طلب بخشش کرد . غم به دلت راه مده میرویم شکاری میکنیم و کبابی میخوریم  و شب هنگام افتاب غروب نکرده به سمت نیمروز حرکت خواهیم کرد . ولی انگار دل زواره ارام و قرار نداشت و از نگاههای موذیانه شغاد کنیز زاده لرزه بر اندامش می افتاد ولی به خوبی میدانست که نمیتواند رستم را از رفتن باز دارد چهار چشمی مراقب اطراف بود تا مبادا در راه دشمنان جائی کمین کرده باشند وانها را غافلگیر کنند

به شکارگاه رسیدند شکارگاه بسیار زیبا و مصفائی بود ود رتملک شاه کابل قرار داشت .

شغاد در جلو میرفت و رستم و زواره در پشت او خرامان خرامان میرفتند  تا به چشمه ای رسیدند   

ان سوتر در کنار نهر ابی که از چشمه روان بود چند اهو زیبا مشغول خوردن اب بودند رستم از دیدن اهوها به وجد امد و رخش را هی کرد تا بتواند انها را شکار کند ولی رخش ار رفتن سرباز زد  انگار بوی خاک تازه مشامش را پرکرده بود و احساس خطر تمام وجودش را پر کرده بود . رستم چندین بار رخش را هی کرد ولی اسب با تمام وجود از رفتن سرباز زد .

رستم خشمناک  شد برای اولین بار انچنان محکم بر پهلوی رخش زد که رخش شیهه بلندی کشید ولی همین که یورتمه ای برداشت همراه سوارش به درون چاهی که پر از نیزه و شمشیر بود فرود امد

یکی از نیزه هادر پهلو رخش فرو رفت و رخش شیه ای الوده به ناله از روی درد کشید قطره اشکی ازچشمانش سرازیر شد و دل رستم را که خود به شدت زخمی شده بود انچنان به درد اورد که او حتی در هنگاه کشته شدن  سهراب  چنین درد عمیقی را در دل احساس نکرده بود . تمام نیرویش رادر دستانش جمع کرد و با تمام نیروئی که در ان لحظه از یک بشر بعید به نظر میرسید  از چاه خودش را بالا کشید 

شغاد موذیانه لب چاه ایستاده بود زواره ناباورانه به رستم که دار ان لحظه به نره شیر زخمی شبیه بود نگاه میکرد با دیدن رستم اه از نهادش برخواست و متوجه شد که کار رستم تمام شده است و ایستادن در انجا بیفایده است با چشمانی پر از اشک و دلی پر از خون اسبش را هی کرد  و به سرعت از انجا دور شد باید به نیمروز باز میگشت باید همه را خبر میکرد  وبه کین خواهی رستم سپاهی  به سمت کابل می فرستاد.

فریاد کشید و خطاب به رستم گفت برادر جان مطمئن باش نیمروزیان کین ترا از این کابلیان خواهند گرفت . لبخند تلخی بر لبان رستم نقش بست وبرای اخرین بار زواره را که به سرعت می تاخت  با نگاهش بدرقه کرد.


ادامه مطلب

جمعه بیستم آبان 1390 |

 
رستم در دوزخ - قسمت دوم

رستم در دورخ

قسمت دوم



عفریت نگاه پرسش الودی به رستم کرد و لی رستم گفت:منتظر من بمان واز انجا دور شد.

هادس همچنان عصبی بود و مرتب به این طرف و ان طرف میرفت. بیچاره ارواحی که در ان لحظه تومارشان خوانده میشد مرگ از غفلت هادس استفاده میکرد و گناهان  ناکرده را به نام ارواح می نوشت تا دچار عذابی بالاتر شوند و هادس بدون اینکه متوجه این امر باشد مهر بزرگش را بر پای طومارها میکوبید. هادس  تا رستم رادید گفت:وای بر تو ای روح بهشتی تو و ان عفریته دچار اشتباه بزرگی شده اید  و من مجبورم ترا ازدید اهورا مزدا پنها ن کنم.رستم خندید و گفت:ولی خوب میدانی که اهورا مزدا از همه چیز اگاه استو حتی تو هم نخواهی توانست مرا از دید او پنهان کنی!

هادس گفت:تو راست میگوئی  ولی تو و ان همسر نابخردم از دروازه دوزخ گذشته اید حال من باید با تو چه کنم.

رستم شانه هایش را بالا انداخت و گفت:فعلا که من بسیار خسته ام و باید کمی استراحت کنم بعد ازان فکری خواهم کرد.

هادس گفت عجب روح گستاخی هستی من که حاکم این سرزمینم از حل این مشکل عاجزم انگاه تو میخواهی ولی تو که فقط چند ساعت است به اینجا امدهای ادعا میکنی با کمی فکر میتوانی راه حلی بیابی!

رستم خندید و گفت:شاید ارواح بهشتی تیز هوش تر از تو باشند.وبعد ریزه خنده ای کرد.

هادس دندان قروجهای رفت و به سمت جایگاهش رفت.

رستم گفت:ایا جائی برای استراحت من وجود دارد.

پرونسپینا جلو امد و گفت :اگر سرورم اجازه بفرمایند من این روح بهشتی را به قصر ببزم شاید شما هم کمی ارام بگیرید!

هادس سرش را به علامت مثبت تکان داد وگفت:اری بهتر است او را از روبروی چشمان من دور کنی تا فکری به حال بد بختی خود کنم. وبادست به انها اجازه رفتن داد.

پرونسپینا تعظیمی در برابر همسرش کرد ودر حالی که به رستم اشاره میکرد به سمت قصر به را افتاد.ورستم هم به دنبال او ره افتاد.

قصر بسیار زیبا و باشکوه بنا شده بود ولی افسوس که پر بود از شیطانک ها و خفاشهای نیم بال  نفرت اور.پرنسپینا گفت:میبینی من مثلا ملکه این سرزمینم ولی از اینجا نفرت دارم اخر کدام زنی دلش می خواهد که چنین جائی زندگی کند.

رستم گفت نگران نباش به زودی از اینجا خلاص خواهی شد بعد کمی تن صدایش را پایین اورد وگفت:راستی شوهر تو کی برای استراحت به قصرش باز خواهد گشت.

پروسپی شماره داشت اشاره کرد و  گفت:نا گفت زمان زیادی نیست  که او شروع به کار کرده است  و بعد به ساعت دیواری عجیبی که به جای  دیوار اویزان بود و تنها8شماره داشت اشاره کرد و گفت:الان ساعت نزدیک به 2 است او تا ساعت 8 کار میکند و سپس برای استراحت به قصر باز میگردد.

رستم دوباره پرسید و بقیه رعایایش چه؟

پرنسپینا گفت به غیر از مرگ که همیشه با خنده وحشت الود و با ان چشما ن قرمزش همه را زیر نظر دارد بقیه تا 8 ضرب اهنگ این ساعت هماندد هادس کار را تعطیل میکنند. رستم دوباره پرسید و حتی پارکرها!؟

پروسپینا با اهنگ حزن الودی گفت:ان بخت برگشته ها رعایای مرگند و حق استراحت ندارند و باید کارهای عقب مانده یشان را انجام بدهند. بعد قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت:ولی انها تنها برای 1 ساعت انهم برای غذا دادن به مارهای روی سرشان دست از کار میکشند و در ان زمان از دست مرگ در امانند.


ادامه مطلب

جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 |

 
رستم در جنگ خدایان

نام داستان:رستم در جنگ خدایان    نویسنده الهام قدوسی دهنوی       


       
 

   

رستم در دامنه کوه نشسته بود وبا تکه چوبی دندانهای خود را تمیز میکرد.هنوز اتشی که ان پایین تر با ان گوره خری را بریان کرده بود روشن بود روی خاکستر ان استخوان های پاک شده از گوشت روی خاکستر جلز و ولز میکرد.

همه چیز برای یک خواب بعد از ناهار اماده شده بود .چشمانش سنگینی کرد انها را روی هم گذاشت ولی هنوز خواب چشمانش را نربوده بود که صدای شیهه اسبی به غیر از رخش خواب را از چشمانش پراند.   

مردی بلند بالا و قوی هیکل سوار بر اسبی عجیب که تنهای همچون اسب و سری چون انسان داشت بالای سرش ایستاده بود. مرد خخطاب به رستم گفت:من به دنبال رستم میگردم. به من گفتند که او را میتوانم اینجا بیابم. رستم گفت تو که هستی که بدنبال رستم میگردی و از او چه میخواهی؟

مرد از اسب پیاده شد و گفت پس اشتباه نیامده ام تو باید خود رستم باشی .

رستم گفت :بله خودم هستم ولی من افتخار اشنائی با چه پهلوانی را دارم؟

مرد کنار رستم نشست و گفت :من هرکول  هستم واز سرزمین خدایان المپ به نزد شما می ایم . بعد مکث کوتاهی کرد و گفت برای درخواست کمک از شما!

رستم که کنجکاو شده بود گفت:چگونه است که زئوس که خود را همیشه بی نیاز از همه چیز و همه کس میداند این بار تقاضای کمک انهم از یک یزدان پرست را دارد؟

هرکول نفس بلندی کشید و گفت :راستش را بخواهید یک اتفاق استثائی رخ داده است  

رستم با تعجب پرسید :چه اتفاق که باعث شده زئوس از من کمک بخواهد؟



ادامه مطلب

جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 |

 
فراخوان یازدهمین دوره جایزه ادبی صادق هدایت

جایزه‌ ادبی صادق هدایت كه به همت بنیاد هدایت در آستانه‌ آغاز دوره‌ یازدهم است.
یازدهمین دوره این مسابقه توسط دفتر هدایت و سایت سخن برگزار می‌شود. شرایط شرکت در این رقابت ادبی به شرح زیر است:

شرایط شرکت در مسابقه:
_ هر نویسنده می‌تواند فقط یک داستان کوتاه منتشر نشده خود را برای شرکت در مسابقه ارسال کند.
_ داستان ارسالی نباید از هزار کلمه کمتر و از چهار هزار کلمه بیشتر باشد و به روش قابل ارسال است:

jahangirhedayat@gmail. comالف) ارسال به ایمیل دفتر هدایت  

ب) ارسال به صندوق پستی - به نام دفترهدایت. داستان‌هایی که به طریق پستی ارسال می‌شوند لازم است بر یک روی صفحه به صورت تایپ شده و درچهارنسخه فرستاده شوند.
_ نویسندگانی که در این مسابقه شرکت می‌کنند لازم است توجه فرمایند تا تعیین برندگان و نیز انتخاب داستان‌ها برای چاپ در مجموعه آثار برگزیده از درج داستان ارسالی خود در کتاب‌ها، نشریات و سایت‌های اینترنتی و یا ارسال برای مسابقه داستان نویسی دیگر خودداری فرمایند. در غیر این صورت داستان فرستاده شده در مسابقه شرکت داده نمی‌شود.
_ نویسندگان داستان‌ها لازم است شماره تلفن تماس _ آدرس کامل پستی _ تلفن همراه و ایمیل خود را همراه داستان ارسالی به صندوق پستی یا ایمیل دفترهدایت اعلام دارند و در صورت تغییر مراتب را به دفتر هدایت اطلاع فرمایید. داستان‌هائی که فاقد اطلاعات یاد شده باشند در مسابقه شرکت نخواهند داشت.
_ ارسال داستان برای این مسابقه به این معنی است که نویسنده در صورت انتخاب، رضایت خود را برای چاپ داستان ارسالی در مجموعه داستان‌های برگزیده اعلام داشته است و دفتر هدایت مجاز به ویرایش داستان‌ها می‌باشد. داستان‌های ارسالی مسترد نخواهد شد.
_ داستانک‌، داستان بدون عنوان یا نام نویسنده و یا با نام مستعار نویسنده مطلقا پذیرفته نمی‌شود.
_ مهلت ارسال آثار تا سی‌ام مهرماه است. داستان‌های بر‌تر و اسامی برندگان و اهدای جوائز در مراسم بهمن ماه اعلام می‌شود. جوایز برندگان خارج از کشور به نماینده آن‌ها اهدا خواهد شد.
_ کلیه علاقه‌مندان و فارسی زبانان از کشورهای همسایه و دیگر کشور‌ها می‌توانند در این مسابقه شرکت کنند.

چهارشنبه دهم خرداد 1391 |

 
نقاشی الینتا

دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 |

 
سال نو مبارک

شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 |

 
دستی از غیب

به نام خدا   

چشماشو بست ، نفس عمیقی کشید و سپس چاقوی بزرگ اشپزخانه را که محکم در میان مشت های دو دستش گرفته بود را به سمت شکمش گرفت
ادامه مطلب

سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 |

 
علی


ادامه مطلب

سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 |

 
عکس مغازه پدر اصغر فرهادی در خمینی شهر اصفهان

یعنی من کلی ذوق کردم فرهادی همشری خودمونه اصفونیه

پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 |

 
تبریک جایزه اسکار

امروز خیلی خوشحالم  که بلاخره سینمای ایران جایزه اسکار گرفت.امیدوارم روزی بشود که یک ایرانی در عرصه ادبیات هم جایزه نوبل بگیرد .

سخنان زیبای اصغر غرهادی بعد از جایزه اسکار

فرهادی پس از گرفتن جایزه اسکار ، خطاب به حاضران در مراسم گفت: سلام به مردم خوب سرزمینم. الان ایرانی های زیادی در سرتاسر دنیا نشسته اند و مراسم را نگاه می کنند. آنها خوشحالند. نه فقط به خاطر این جایزه و سینما بلکه بیشتر به این خاطر که در روزگاری که دائم حرف جنگ است و سیاست، نام ایران همراه فرهنگ است. فرهنگی کهن كشورم زير غبار سياست پنهان شده واین جایزه را به مردم کشورم تقدیم می کنم که به همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام می گذارند.

دوشنبه هشتم اسفند 1390 |

 


انسانهای کوچک ارزو میکنند و انسانهای بزرگ عمل! بیادتان مى آورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمى، محبت اوست پس؛ محبت کنید چه به دوست، چه به دشمن! که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست.
post52043@gmail.com

رستم در دوزخ
رستم در جنگ خدایان
اموزش کافیست قسمت اول
سیاست اختاپوسی
دلیلی برای ارامش
رازی که از من پنهان کرده بودند
مادر
جایزه
قسمت زورکی
معرفی کتاب تروریست نابغه نوشته الهام قدوسی سایت ا
قسمت 1تا 5 کتاب تروریست نابغه

 

 

 

 


Weblog Themes By Blog Skin


خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود