|
رستم در دورخ
قسمت دوم
عفریت نگاه پرسش الودی به رستم کرد و لی رستم گفت:منتظر من بمان واز
انجا دور شد.
هادس همچنان عصبی بود و مرتب به این طرف و ان طرف میرفت. بیچاره
ارواحی که در ان لحظه تومارشان خوانده میشد مرگ از غفلت هادس استفاده میکرد و
گناهان ناکرده را به نام ارواح می نوشت تا
دچار عذابی بالاتر شوند و هادس بدون اینکه متوجه این امر باشد مهر بزرگش را بر پای
طومارها میکوبید. هادس تا رستم رادید
گفت:وای بر تو ای روح بهشتی تو و ان عفریته دچار اشتباه بزرگی شده اید و من مجبورم ترا ازدید اهورا مزدا پنها ن
کنم.رستم خندید و گفت:ولی خوب میدانی که اهورا مزدا از همه چیز اگاه استو حتی تو
هم نخواهی توانست مرا از دید او پنهان کنی!
هادس گفت:تو راست میگوئی ولی
تو و ان همسر نابخردم از دروازه دوزخ گذشته اید حال من باید با تو چه کنم.
رستم شانه هایش را بالا انداخت و گفت:فعلا که من بسیار خسته ام و باید
کمی استراحت کنم بعد ازان فکری خواهم کرد.
هادس گفت عجب روح گستاخی هستی من که حاکم این سرزمینم از حل این مشکل
عاجزم انگاه تو میخواهی ولی تو که فقط چند ساعت است به اینجا امدهای ادعا میکنی با
کمی فکر میتوانی راه حلی بیابی!
رستم خندید و گفت:شاید ارواح بهشتی تیز هوش تر از تو باشند.وبعد ریزه
خنده ای کرد.
هادس دندان قروجهای رفت و به سمت جایگاهش رفت.
رستم گفت:ایا جائی برای استراحت من وجود دارد.
پرونسپینا جلو امد و گفت :اگر سرورم اجازه بفرمایند من این روح بهشتی
را به قصر ببزم شاید شما هم کمی ارام بگیرید!
هادس سرش را به علامت مثبت تکان داد وگفت:اری بهتر است او را از
روبروی چشمان من دور کنی تا فکری به حال بد بختی خود کنم. وبادست به انها اجازه
رفتن داد.
پرونسپینا تعظیمی در برابر همسرش کرد ودر حالی که به رستم اشاره میکرد
به سمت قصر به را افتاد.ورستم هم به دنبال او ره افتاد.
قصر بسیار زیبا و باشکوه بنا شده بود ولی افسوس که پر بود از شیطانک
ها و خفاشهای نیم بال نفرت اور.پرنسپینا
گفت:میبینی من مثلا ملکه این سرزمینم ولی از اینجا نفرت دارم اخر کدام زنی دلش می
خواهد که چنین جائی زندگی کند.
رستم گفت نگران نباش به زودی از اینجا خلاص خواهی شد بعد کمی تن صدایش
را پایین اورد وگفت:راستی شوهر تو کی برای استراحت به قصرش باز خواهد گشت.
پروسپی شماره داشت اشاره کرد و
گفت:نا گفت زمان زیادی نیست که او
شروع به کار کرده است و بعد به ساعت
دیواری عجیبی که به جای دیوار اویزان بود
و تنها8شماره داشت اشاره کرد و گفت:الان ساعت نزدیک به 2 است او تا ساعت 8 کار
میکند و سپس برای استراحت به قصر باز میگردد.
رستم دوباره پرسید و بقیه رعایایش چه؟
پرنسپینا گفت به غیر از مرگ که همیشه با خنده وحشت الود و با ان چشما
ن قرمزش همه را زیر نظر دارد بقیه تا 8 ضرب اهنگ این ساعت هماندد هادس کار را
تعطیل میکنند. رستم دوباره پرسید و حتی پارکرها!؟
پروسپینا با اهنگ حزن الودی گفت:ان بخت برگشته ها رعایای مرگند و حق
استراحت ندارند و باید کارهای عقب مانده یشان را انجام بدهند. بعد قیافه متفکرانه
ای به خودش گرفت و گفت:ولی انها تنها برای 1 ساعت انهم برای غذا دادن به مارهای
روی سرشان دست از کار میکشند و در ان زمان از دست مرگ در امانند.
ادامه مطلب |